ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

بیماری مامان و بی حالی دخمل نازم

قشنگ مامان تو اواخر هفته 22 یه سرماخوردگی بد خوردمو یهو فشارم افتاد پایین. بابایی سریع منو برد دکتر، دکترم گفت فشارم 5 روی 8.5 هستش و سرماخوردگی ویروسی گرفتم و به دلیل بارداری فقط میتونه سرم بهم بزنه. وای قشنگ مامان می دونم که توهم میدونی تا صبح از بدن درد نتونستم بخوابم آخه شما هم حالت خوب نبود و خیلی کم تکون می خوردی و من کلی نگران شدم. صبح ساعت 6 که بابا محسن از خواب بیدار شد تا دیدمش زدم زیر گریه ، اونم دعوام کرد که چرا بیدارش نکردم. خلاصه بابایی مهربون اون روز نرفت سر کار و همش از ما مراقبت کرد یه عالمه آبمیوه و ماساژ و کباب برگ و ... خلاصه کلی بهتر شدم اما هنوزم نگران شما بودیم. به خاطر همین بابایی ما رو برد پیش دکتر خودمون ...
27 تير 1391

سرویس خواب دختر نازم 2

وای امروز فوق العاده بود. من امروز دقیقا 24 هفته و یک روزم بود. از دیروز قرار بود امروز سرویس شما رو بیارن. اما ما باید به خاطر کار بابا محسن می رفتیم بازار. (منم چون می خواستم یه سری لباس برای شما بخرم با بابایی رفتم) قرار شد ساعت 2 ظهر سرویس شما رو بیارن. ما چند دقیقه مونده رسیدیم خونه و سرویس شمام رسید. وای خیلی قشنگه. معرکه است. خیلی تمیز ساخته. دست آقای نجار درد نکنه. من بابا محسن انقدر ذوق زده بودیم که انگار نه انگار از صبح داشتیم تو بازار راه می رفتیم. با انرژی کامل همه وسیله هات رو چیدیم و ساعت تقریبا4:30 در حالی که تازه فهمیدیم داریم از حال میریم رفتیم که بخوابیم. عمر و جونم، اتاقت خیلی قشنگ شده البته از این قشنگ ترم میشه...
27 تير 1391

ورجه وورجه های نفس مامان

نفسم داری چه کار می کنی؟ بعضی وقتا واقعا می ترسم و حس می کنم الانه که بیای بیرون. البته مامانی الان تو هفته 28 هستم و تکون های شما طبیعیه، اما شما باید به مامانی حق بدی. دو هفته پیش که دکتر بودم گفت رشد استخوونی شما عالیه و وزنت 800 گرمه. به خانم دکتر گفتم اگه میشه از صورتتفیلم بگیره، اما هرچی تلاش کرد وضعیتت برای دیدن صورت ماهت مناسب نبود. عیب نداره ما که انقدر صبر کردیم 3 ماه دیگه ام روش
27 تير 1391

بابا برای اولین بار حست کرد

ارغوان قشنگم، ببخشید که یه مدت برات ننوشتم آخه مامانی خیلی درگیر پایان نامه اش شده. می خوام زود زود تمومش کنم تا باخیال راحت شما، آغازنامه ام رو شروع کنم. نفس مامان، پنجشنبه تو تاریخ ١٤ اردیبهشت ١٣٩١ بابا محسن برای اولین بار شما رو واقعا حس کرد. مامانی خوابیده بودم که یهو شما شروع کردی به ضربه زدن. منم فوری دست بابایی رو گرفتمو گذاشتم همونجا که شما داشتی میکوبیدی. شمام ٢ یا ٣ تا ضربه وارد کردیکه باباییکامل حسشون کرد. باید قیافه اش رو میدیدی انقدر ذوق کرده بود که نگو. انگار تازه داشت باورش می شد که شما واقعا هستی. مرسی عزیزم که باعث شدی بابایی کلی ذوق کنه. خیلی دوست دارم. ...
27 تير 1391

موزه گردی ارغوان خانم

جمعه ای که گذشت خیلی خوب بود. وقتی ساعت ١٠ از خواب بیدار شدیم، یهو دلم خواست برم به موزه. احساس می کردم جنبه فرهنگی خونم اومده پایین. تا به بابا محسن گفتم کلی ازم استقبال کرد و بعد از یه مشورت کوچولو به این نتیجه رسیدیم که بریم کاخ نیاوران. منم که خیلی شکمو هستم( البته به خاطر شما گل دخملم) یه عالمه میوه برداشتم و یه شربت خاکشیر خوشمزه درست کردمو راهی کار فرهنگیمون شدیم. جلوی پارک ماشین رو پارک کردیم و بعد از ١٥ دقیقه پیاده روی یه خورده تو پارک نشستیم و میوه خوردیم و از خودمون و شما که تو دل مامانی هستی عکس انداختیم. خلاصه رفتیم کاخ و از ٤ تا از مکان هاش دیدن کردیم. یه عالمه نقاشی های قشنگ از هنرمندایی که تو کتاب های درسیمونبود، د...
27 تير 1391

کنسرت حسین علیزاده

دختر مامان اولین کنسرت زندگی اش رو با چه آدمی هم شروع کرد با علیزاده. عالیترین نوازنده تار و سه تار در ایران. تو تاریخ ٤ تیر ١٣٩١ ساعت ٩ شب. شما تو این تاریخ٢٨ و هفته و ٤ روز داشتی ولی مطمنم بهت خیلی خوش گذشته، چون به مامانی خیلی خوش گذشت. یه آرامش بی نظیر پیدا کردم. بداهه نوازی تار و سه تار و شورانگیز( ساز ابدایی خود استاد) تو سه پارت جدا با تنبک( پزمان حدادی). البته سه تار جز کنسرت نبود اما به خاطر تشویق زیاد حضار، افتخار داد و دوباره برگشت و سه تار زد. تا باشه از این شبا، مگه نه عسل مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
25 تير 1391

ورود به 8 ماهگی

نفس مامان باورم نمیشه که٧ ماه گذش ته و الان تو ٨ ماهگی هستم. باورباردار بودن سخته چه برسه به اینکه شما تو کمتر از ٢ ماه دیگه بیای تو بغلمو و من رسما بشم یه مامان خوشبخت. وای یعنی میرسه اون روزی که منو مامان صدا کنی. از فکرشم سرشار از خوشبختی میشم. شما عمر و جون و پاره تن من هستی. خدا مراقبمونه منم مراقبت هستم. اما خودتم مراقب خودت باش. آفرین دخمل نازم.آخه امروز همین طور الکی دلم شور میزنه.اما توکل به خدای مهربون دست خودم نیست از بس همه میگن ماه ٨ خیلی حساسه و اگر خدایی نکرده نی نی به دنیا بیاد زبونم لال خیلی خطرناکه. از خدا می خوام نی نی ناز همه خاله ها و شما رو حفظ کنه.آمین ...
25 تير 1391

وروجک شیطون من

وای عسلی مامان شما خیلی شیطونی ها. اصلا باورم نمیشه که تازه دارم میرم تو هفته بیستم و شما اینطور به مامانی لگد میزنی. قشنگ مامان عاشق لگد زدناتم. دیشب که داشتم تلویزیون نگاه میکردم، تقریبا خودم رو جمع کرده بودم که یهو شما ٣ تا ضربه محکم زیر دلم ، تقریبا متمایل به راستوارد کردی. ..از بس راحت طلبی عشقم قبلش بابایی داشت میگفت رو مبل دراز بکش که راحت تر باشین اما من بهش گفتم اینطوری بهتره و معمولا وقتی اینطوری میشینم شما به خاطر راحت طلبی بالاتون به مامانی ضربه میزنی... بابایی خندید و گفت خیلی بدجنسم و هروقت بیای بهت میگه که من برای اینکه لگد بزنی چه کار میکردم... تو همین ح...
29 فروردين 1391

چهارمین سونوی ارغوان جان در پایان 18 هفتگی

دیروز که بعد از تقریبا 1 ماه رفته بودیم سونو، شما شکر خدا صحیح و سالم بودید. وزنتون 230 گرمبود. خانم دکتر گفت که رشدت عالیه و با اینکه مامان وزنم خیلی تغییر نکرده شما در سلامت کامل به سر میبرین. قشنگ مامان یه عکس قشنگ از فیلمت گرفتم میذارم تا بعدا ببینی چقدری بودی.( البته اولین باری که دیدمت 3 سانت بودی و مامان بزرگ و بابابزرگ هروقت میخواستن حالت رو بپرسن می گفتن 3 سانتی ما چطوره............) ...
26 فروردين 1391